برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
همه شب ها و روزها مثل هم شدند. تکراری و کنسل کننده، وقتی پیام می دهند خوبی ؟ نمیدونم چی بگم، وقتی میگن چه خبر؟ نمیدونم چی بگم! دلم نمیخواد دیگه صحبت کنم، دلم نمیخواد از کسی کمک بخوام ..18 آذر بود که و
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
شنبه یِ بارونیِ زمستآن 98 . احساس میکنم از زمستون متنفرم، حتی از تابستون هَم متنفرم .نسکافه و بیسکوییت خوردم. اگه تویِ این خونه یِ لامصب نبودم میرفتم بیرون و شهر رو میگشتم. شاید. اگه بخواهم از حال و ر
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
صُبح کلاس داشتم. روزهایی که باید صُبح زود بیدار بشم شبش همیشه دیر خوابم میبره. خوابم می اومد. دلم نمیخواست از پتو جدا بشم. سخت ترین قسمتش اینجاست که باید وقتی بلند شدم به بابام سلام کنم. منو رسوندن آم
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
چراغ ها خاموش هستند. ولو شده ام روی تخت و پتو کشیدم رویِ خودم . لپ تاپ هوایِ گرم میده .. یه لیوان شیرِ داغ ِ محلی خوردم با چربی هایِ روش .. قرص هام رو هم خوردم . فکر کنم کم کم خواب آلود بشم.دیروز بعدا
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
احساس خَستگی میکنم. طبق روال افتاده ام روی تخت و همه جا تاریک است و لپ تاپ گرما می دهد. مَعمولی بودم اما بعد یهو به شدت بی حوصله شدم. دوست دارم سرم را بکوبم دیوار و خون بپاشد و یا تیغ را فشار دهم روی
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
این روزها به طرزِ فجیعی بی حوصله هستم. دل و دماغِ هیچ کاری ندارم. قبلن هم همین بودم اما مدام بین بد و بدتر تغییر میکنم. از بعد از آخرین جلسه که روانشناسم رو دیدم احساس میکنم ازش خیلی بدم میاد و یا شای
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی